تبلیغات
کلهرشناسی - “شاکه ” و ” خان منصور”

سه رپیل گه‌وهه‌ر گه‌رمه‌سێره

“شاکه ” و ” خان منصور”

نویسنده :علی
تاریخ:یکشنبه 14 اردیبهشت 1393-08:54 ب.ظ

“شاکه ” و ” خان منصور” نام دو تن از شاعران بزرگ وکردی سرای استان ایلام است که چون شیر و شکر به هم آمیخته ­اند و معجونی مفرح و شگفت ساخته اند؛ به گونه­ ای که نمی توان از هم جدایشان کرد.




هم­سرایی شاعران پیشین این دیار منحصر به این دو نبوده است؛ “ترکه” و نجف ” تالی این دو­اند و خبرهایی از هم­سرایی شاعران دیگر نیز به ما رسیده است از آن جمله شعری در دست است که در طی آن چهار شاعر نام آور یعنی: ترکه و نجف و خانه و نوره در موضوع واحدی مشترکاً یه شکر افشانی پرداخته ­اند. به هر حال عهد عجیبی بوده که شاعران هم عهد برخلاف امروز، با دیگر شاعران دوست و قرین و هم­سرا بوده اند و به یک دیگر عشق می ورزیده و وفاداری می­کرده اند.در باب سال­زاد خان منصور گفته اند: به سال ۱۱۰۵ هجری قمری در منطقه ­ی “جوی زر” ایوان امروزی پای به عرصه­ ی وجود نهاده است.

ظاهراً دقت و قاطعیت این تاریخ را باید با تردید تلقی کرد و درست­ تر آن است که او در سال­های نزدیک به این تاریخ متولد شده است و این سالها مقارن بوده است با حکومت صفویه و پایان پادشاهی شاه سلیمان (۱۱۰۶-۱۰۷۷) و آغاز سلطنت سلطان حسین صفوی (۱۱۰۶-۱۱۲۵).

در اشعار شاعر، تنها یک قرینه ­ی تاریخی دیده می­شود و آن واقعه­ ی جنگ قندهار است و این جنگ یه سال ۱۱۴۶ آغاز و ۱۱۵۰ پایان پذیرفته ­است که در سطور دیگر به آن خواهیم پرداخت. با این نشانه، مشخص می شود که خان منصور در این جنگ در کسوت یکی از فرماندهان نیروهای محلی و ایلی در رکاب نادرشاه افشار بوده و احتمالاً چهل-پنجاه سالی سن داشته است.مرگ او را بین سال های ۱۱۷۵ و ۱۱۷۷ هجری قمری ذکر کرده ­اند.

او از شاعران و شهسواران ایل بزرگ و معروف کُرد یعنی “کَلهُر” بوده و به نقل از منابع شفاهی، خان منصور پسر میرمیدان پسر منصور خان اول پسر محمدجعفر گپو پسر محمدحسن خان پسر اسد خان بوده است. [۳] که بعد از واقعه­ ی ” قلعه­ ی شمیران ” به حکومت  ایوان و حوالی آن رسیده و با اقتدار و خوش­ نامی ریاست و سیادت می ­کرده است.

واقعه­ ی قلعه­ ی شمیران آن بوده که حاکم ایوان که گویا نام او علی­خان بوده، از پرداخت مالیات به دولت مرکزی سرباز می­زده و با عثمانی ها زد و پیوندی داشته و شاه صفوی و یا به روایت ضعیف تر نادرشاه نسبت به او بی اعتماد بوده ­است؛ لذا نیروهایی را برای منکوب کردن این حاکم متمرد گسیل داشته و به پشتیبانی عناصر محلی که خان منصور یکی از آنان بوده، حاکم و طرفدارانش را در قلعه­ ی شمیران محاصره می­کنند. نهایتاً این درگیری به نابودی کامل محاصره شوندگان می ­انجامد و خان منصور حاکم بلامنازع ایوان می شود و بر مسند ریاست آن خطّه تکیه می­زند

خان منصور پس از رسیدن به سیادت و سروری، فرصت­ها و فراغت­هایی داشته که به کار حاکم شاعر و شادخوار و کامران و کامگاری چون او می­آمده است. گشتِ کوه های بلند و پر از شکار مانشت و بانکول و سیر تفرجگاه­های خرّمی چون سراب بازان و سراب خورّان از دلبستگی­های او بوده و سخت به این گونه زیستن که همانا اغتنام فرصت و شادزیستن باشد، تعلق خاطر داشته ­است.

خان منصورِ حاکم، یاوران و دلاورانی داشته که در عرصه­ ی اداره ­ی امور و دفع دشمنان، یاری­اش می داده ­اند اما او هم­سرا و هم­سخنی در میان هم­نشینان نمی­ یافته تا با او نرد شعر ببازد و آینه­ های رو به­ روی هم باشند،  تا این که به گفته­ ی معروف که گاه با روایات مختلفی بیان می شود، هم­سرا و یار خود را می­ یابد و او شاعر بینوا و دوره گردی یه نام “شاکه” بوده است که کسی طبعاً سال تولدش را به یاد نداشته و همین قدر درباره­ ی او نقل شده ­است که از ایل “بولی” از توابع بخش چوارِ امروزیِ شهرستانِ ایلام  بوده است.

او در هیئت فروشنده­ ی خرده ­پا و دوره­ گردی در اطراف و اکناف می­گشته و کسب معاش می­کرده است. شرح پیوستن شاکه به خان منصور جالب و شنیدنی است که البته در این مختصر نمی­ گنجد اما حاصل بحث آن است که او فی البداهه ابیات خان منصور را پاسخ گفته و شگفتی او را برانگیخته است که خود آغازی بوده است بر دوستی و برادری و هم­سرایی این دو شاعر خوش ذوق؛ و این واقعه مصداق این بیت طبیب اصفهانی است که گفته:

بنــازم به بـــزم محبّت که آن جـــا

گـدایی به شـاهی مقـابل نشیند

پس از این ماجرا، شاکه چونان یکی از خویشاوندان و محارم، قرین خان منصور بوده­ است و با هم به سیر و سیاحت در کوه و دشت پرداخته و از فرصت­ها بهره ­ها گرفته و اشعار هم ­دیگر را جواب گفته یا تکمیل می­کرده ­اند. این هم ­سرایی چنان بوده که یا مصراع­های هم را کامل می­کردند یا معماهای هم را پاسخ می­گفته­ اند. پاره ­ای از این اشعارشان چنان به هم آمیخته است که نمی توان از هم تمیزشان داد، اما استقلال بخشی از شعرها آشکار است؛ مثلاً شعری که خان منصور به یاد و دیار در زمان محاصره ­ی قندهار سروده، مسلم است که از اوست و شعری که شاکه در مرگ خان منصور سروده طبعاً زاده ی طبع وی می­ باشد.

خان منصور اگر چه اغلب ایام را به کام­روایی سپری کرده اما زندگی ­اش خالی از وقایع و سوانح رنج ­آور نبوده است. او به مثابه­ ی یکی از حاکمان مورد اعتماد صفویه و افشاریه می بایست در جنگ­ها و لشکرکشی­ها عنداللزوم شرکت کند و به ماموریت­هایی که به او واگذار می­ شده برود. روایات  و منابع شفاهی دو واقعه را روایت کرده­اند که منجر به احضار شدن او به پایتخت و غیبت هفت ساله ­اش شده ­است. یکی از این وقایع را احضار شدن جهت مبارزه با پهلوانی بیگانه ذکر کرده اند که تا قبل از خان منصور هیچ یک از پهلوانان ایران زمین را یارای مقابله با او نبوده که نهایتاً خان منصور در حضور پادشاه ایران این پهلوان را به شیوه­ ی مبارزه ی محلی رایج در ایلام و معروف به “جریت وازی” از پای در می آورد. آن نوع مبارزه چنان بوده است که دو مبارز، سوار بر اسب به تاخت مشول می­ شدند و گرزهایی را در حین تاخت به سوی هم پرتاب می کرده ­اند.

واقعه­ ی دیگر که، ماجرای شرکت جستن خان­منصور در محاصره ­ی شهر قندهار است که وی سِمَت فرمان­دهی ایل کلهر را در این نبرد برعهده داشته است. شرح جنگ قندهار در کتاب “تاریح ایران از آغاز تا انقراض قاجاریه” و به قلم استاد اقبال آشتیانی چنین آمده است: “نادرشاه پس از آن که از جانب نواحی شمال و مغرب ایران آسوده خاطر شد، به سمت مشرق توجه کرد و اول به فکر برانداختن آشیانه­ ی افاغنه­ ی غلجایی یعنی قندهار که گورکانیان هند نیز از آن جا پیوسته در خاک ایران تحریکات می کردند، افتاد و این شهر در این تاریخ در دست حسین غلجایی برادر محمود افغان بود.

پس از رسیدن نادر به پای حصار قندهار، چون دانست که گشودن آن جا به حمله میسّر نیست، تصمیم گرفت که با طول دادن محاصره محصورین را از پای درآورد. به همین نیّت در مقابل قندهار شهری تازه به نام نادر آباد ساخت و مراوده ­ی قندهار را با خارج قطع نمود و تا یک سال آن جا را در حصار داشت. عاقبت دید که افاغنه به واسطه­ ی داشتن آذوقه ی کافی هنوز می توانند تا مدتی مقاومت کنند. این بود که حکم به حمله داد و بختیاری های همراه نادر یکی از برج های شهر را به حمله گرفتند و قندهار در ۲۳ ذی الحجه  ۱۱۵۰ از پای درآمد.”[۵]

شاکه در این ایام چون مصیبت زده ­ای در محلی به نام “کن که­و” می نشسته و چشم انتظار برگشتن خان بوده و حتی چنان در این کار افراط می­ کرده که مورد تمسخر دیگران قرار می­ گرفته است.

در شعر قندهار که شاید اصیل­ترین و والاترین شعر خان منصور باشد، از دوری اهل و عیال و خاصه همسر مهربانش “شاه­پرور” بسیار اظهار دلتنگی کرده و غم غربتی جانکاه دامنگیرش شده است. او به دیدن کوه­های سربه فلک کشیده­ ی هند و کُش به یاد بانکول و مانشت افتاده و آرزو کرده که کاش پرنده­ ای می شد و  از فراز بانکول، ایوان را می نگریست. او امید چندانی به زنده ماندن و برگشت نداشته و با این وصف از سر میهن­ پرستی گفته است، اگر در این جنگ کشته شدم، جانم فدای ایران باد و خواسته کسی در سوگ او گریه نکند و شخصی را به نام “دارابگ ” که لابد از بستگان و معتمدان او بوده، جانشین خود در ایوان اعلام کرده است.

در بخشی دیگر از این شعر افغانیان ابدالی را “خونخوار و خونریز” معرفی کرده و آنان را مانند جن­ هایی دانسته که روزها در میان درختان پنهان می شوند و شب ها به جنگ مشغول می­ شوند. در جایی دیگر از این شعر گفته که امروز به بزم سرداران و بزرگان رفتم و زیبارویان مجلس را دیدم و با دیدن آن ها به یاد اهل و عیال افتادم.

به هر روی، خان منصور پس از هفت سال که در رکاب نادرشاه افشار به اعاده­ ی امنیت و آرامش به ایران مشغول بوده و با دشمنان ایران به نبرد پرداخته، به زادگاه مراجعه می کند و پیر و جوان از بازگشتش خوشحال می­شوند و البته خوشحال­ ترین در این میان همانا “شاکه” است و بیت معروف:

‌‌‌گوڵ سووسه­ ن  چڕێ   ئه­ و  سه­ ر دیاران

وه   ت ِ  مــــــزگانی  هـــــا تــه­ وه  یــاران

یادگار این بازگشت است.

شاکه و خان منصور چونان دو شاخه از یک رود، بعد از فترتی هفت ساله بار دیگر آغوش به روی هم می­گشایند و در پیوندی دیگر، بازار شعر و شاعری را گرم می­کنند؛ بار دیگر به شکار می پردازند؛ چشمه­ ها و سیاحتگاه ­های خوران و بازان را سیر می کنند؛ از فراز بانکول و مانشت به ایوان می نگرند و با زبانی سرشار از زیبایی و طراوت و پاکیزگی وصف می ­کنند. از هیاهوی کوچ و آوای شبانان و زندگی ایلی و عشیره ­ای لذت می برند و عناصر شعری خود را از اجزای طبیعی پیرامون خود می­ گیرند. تشبیهات و استعارات و توصیفاتشان اغلب حسی و عینی است. چندان به مفاهیم انتزاعی و عقلی نمی اندیشند؛ معشوق و زیبارو را به آهوی پیشاهنگ گله، مرغابی، بز کوهی، گل سرخ، قرص قمر و… تشبیه می کنند. گاه در توصیفات جزءنگر هستند و مثلاً به نوع پوشش زیبارویان و ذکر نام آن ها می پردازند و حتی حرکاتشان را لحظه به لحظه گزارش می دهند.

گذشت زمان و نشستن گرد پیری بر سر و روی  آنان، گاه مرگ اندیششان می کند و بر گذشته ­ی خویش حسرت می خورند و از پیری و بی رونقی بازار عشق ورزی شان شکوه می­ کنند.

خان منصور احتمالاً در شب نشینی­ها و در حضور یاران و بزرگان جهت تفریح اوقات، معماهایی دشوار طرح می کرده و شاکه ارتجالاً به این معماها پاسخ ­های شیرین می داده و حاضران را به شگفتی وا می­ داشته ­است. گویا بزرگان، گاه خان­منصور را به این سبب که  دوره گرد گم ­نامی چون شاکه را رفیق گرمابه و گلستان خود کرده، سرزنش می کرده اند و از او می خواسته­ اند شاعری دیگر را از سرشناسان و معروفان ایل، یار شعر خود کند و طرح این معماها برای اثبات این نکته بوده که کسی واقعاً جز شاکه این اهلیت را ندارد.

چنان که رسم روزگار است، کام خان منصور و طبعا شاکه گاه از مصایب و درد هایی تلخ می­ شده است. یکی از این تلخ­کامیها مرگ “شاهان” فرزند برومند و مورد علاقه­ ی خان بوده ­است. گفته اند خان منصور، شاهان را در بازی مبارزه گونه ­ی “جریت وازی” که پیشتر به آن اشاره شد، ناخواسته بر اثر برخورد حربه ای کشته است و از این بابت احساس رنج و درد مضاعف می­کرد. خان منصور با دیدن گل­های شکفته و آوای پرندگان خوش­ خوان به یاد شاهان می­افتد و دردمندانه می گوید: “شاکه شاهان کو؟” و شاکه برای کاستن از کوه اندوه خان، متذکر می شود که دنیا تا به حال به کسی وفا نکرده و هر که  آمده، رفته  و در این سرای سپنج هیچ نشانی از شاهان و پیغمبران و بزرگان نمانده و البته شاهان نیز از این امر مستثنا نیست و در جواب این مصرع خان منصور جواب می دهد: “خان ته فکرو که پادشاهان کو؟” .

خان منصور، سرانجام تن به مرگ می سپارد و دنیا را با همه­ ی زیبایی­هایش ترک می کند و شاکه را به سوگ خود می­ نشاند که شرح این سوگواری از مرثیه­ ی سوزناکی که در مرگ خان گفته، نمایان است. گویند شاکه سال ها پس از خان­منصور زنده بوده است.

آن چه از اشعار این دو شاعر بزرگ باقی مانده،  قطعاً نه کل آثار آنها و نه دقیقاً عین آن آثار است. اشعار­شان سخت مورد توجه مردم بوده و “گورانی” خوانان و “هوره چڕان” غرب کشور، اشعارشان را به مناسبت های مختلف می­خواندند. صیت جمیل شعر شاکه و خان منصور از تنگنای ایوان و حلقه ی تنگ ایل کلهر گذشته، پشتکوه و کرمانشاه و کردستان و لرستان و نواحی کردنشین عراق خاصه خانقین و مندلی را در نوردیده است و البته طبیعی است که شعرهایی از این دست که از صدها صافی ذوق و ضمیر می گذرند، به مرور زمان از اصالتشان کاسته ­شده و به رنگ راویان درآمده باشد.

تا آن جا که مطلعیم نسخه­ های کهنی از اشعار شاکه و خان منصور در دست نیست و آن چه محققان تحت عنوان اشعار شاکه و خان منصور فراهم کرده ­اند، از سینه ­ی راویان بر صفحه­ ی کتاب نقش بسته است. با این وصف اصالت پاره ای از اشعار که به نام این دو شاعر اشاره شده یا متضمن قرینه­ای تاریخی چون جنگ قندهار است، انکار ناشدنی است. باری مجموع اشعاری که به قطع می توان از شاکه و خان منصور دانست یا انتسابشان پذیرفتنی است، کمتر از ۲۵۰ بیت است. در مابقی اشعاری که به نام آن دو ضبط شده است، رد پای آشکار شاعران دیگر دیده می­شود چنان که شک نیست، بخشی از آن­ها کلاً متعلق به شاعران دیگری است.

متأسفانه ناسخان و باسوادان غرب کشور مخصوصاً مناطق شیعه نشین به دلایل ملا پیشگی و تربیت و تعصب مذهبی  تنها اشعار دینی و مذهبی را ضبط و ثبت می کرند و به شعرهای عاشقانه و توصیفی چندان توجهی نداشتند و حتی گاه با اکراه به آن­ها می نگریستند و اگر شعری از این طیف بر جای مانده و به دست ما رسیده، کاتب و حافظ آن سینه­ های صاف و بی­غش توده ی مردم بوده است. این بی توجهی و کم ذوقی که معلول تلقّی نادرست و بیمارگونه از مفهوم شعر بوده ­است، باعث شده تا گنجینه ­های عزیزی از کف برود و با مرگ هر حافظی چیزی از حافظه­ ی ما کم شود.

نظر به این که اشعار شاکه و خان منصور از صدها صافی و ذوق و ذهن گذشته، خواه ناخواه به مرور زمان تا حد زیادی شکل اشعار تغییر یافته و لذا نمی توان به قطع در باب زبان شعری آن ها قضاوت کرد، گرچه گهگاه رگه­ های اصیلی از زبان کهن در شعرهایشان نمایان است و اشتراک زبانی شان را با زبان غالب و معیار شعری اکثر کُردها موسوم به گورانی (هورامی) نشان می دهد. پیشتر در باب این زبان شعری سخن گفته ایم و این جا تکرار نمی کنیم. آن چه در این مقام گفتنی است، آن است که روایان و حافظان، اشعار شاکه و خان منصور را که به سبک غالب آن زمان یعنی کردی گورانی بوده با عناصر بیشتری از زبان محاوره و گویش­های محلی آمیخته­اند و بدین خاطر امروزی و نوتر به نظر می رسند.

شاکه  و خان منصور، از آرایه­ های لفظی و معنوی در حد اعتدال استفاده کرده­اند و از آن میان تشبیه و واج آرایی و انواع جناس­ها چشمگیرتر است و از دیگر آرایه­ ها چون استعاره (بیشتر مصرّحه)، اغراق، تلمیح، مراعات نظیر و… نیز به فراخور موضوع سود جسته­ اند و البته به ظرفیت­ها و ظرافت­ های علم معانی بی توجه نبوده و احوال مخاطب را نیز از نظر دور نداشته­اند.

راز زیبایی و گیرایی اشعار شاکه و خان منصور اعتدال لفظ و معنی، مضامین خوش­گوار، تصویر گرایی معقول و موسیقی آفرینی گوش­نواز در کلام است. آن ها خوش­بختانه چندان توجهی به مضامین مورد علاقه­ ی اهل چون و چرا و زاهدان عبوس و صوفیان آرمان گرا و دوراندیش نداشته اند و شاید هم با عالم آن ها بیگانه بوده­ اند و این باعث شده مفاهیم و مضامین غریب و انتزاعی در شعرشان راهی نیابد و به دام مغلق ­گویی و مبهم سرایی نیفتند و به جای وهم ­اندیشی و ذهنیت گرایی عینیت­ها را بیان دارند و شعرشان سرشار از رنگ و بو زمزمه و موسیقی باشد.

باری، شاکه و خان منصور به مثابه­ ی آغازگران واقعی شعر کردی جنوبی در استان ایلام و شاید در دیگر مناطقی که به این شاخه از زبان کردی سخن می گویند، جایگاهی در خور دارند و می توان رودکی­های شعر کردی جنوبی شان نامید گرچه پیش از آنان “حنظله “­ ها و “بوسلیک” هایی هم بوده باشند.

نمونه هایی از اشعارشاکه و خان منصور:

۱

می گویند این ابیات، بهانه ی آشنایی و دوستی عمیقشان را فراهم آورده است:

خان منصور:        شـــــوکـــــــرانـــه­ م  پێد بوو بیناێ بانِ  سه­ ر

شاکه:               کــــــــووره  گـــــڵاڵان لافــــــاو  گــــــرته  وه ­ر

خان منصور:        شوکــرانه­ م پێــــد بـــــوو که­ س ســڕ نـه ­زانـا

شاکه:                سفێـــد په­ ر لـــــه رۊ  ســـه­ ر زه ­مین  شانا

۲

خان منصور در ابیاتی، معمایی دشوار طرح کرده و شاکه ارتجالاً  آن ها را پاسخ گفته است:

شــاکـه،  شــارێ  دیــم، شـاکه  شارێ  دیم

وه  دیده ­ت  قه­ سه­ م  عه­ جه­ و  شارێ  دیم

بــــازارێ  له  بــــرج  ســــه ­ر مــه­ نــارێ  دیم

شـــــه ­ر وه ­تێ  وه  ده س  دکــــانـدارێ  دیم

دو بـــاز شه­ ش دانگ له یه ­ک سڕپووش دیم

ئــــووردی  عــــه­ زیم  له  یه­ ک  خرووش دیم

پاسخ شاکه :

ماناێ ئه­و شاره

په­ ریت بـــواچــــم  مانــــاێ  ئـــه­ و  شـــاره؟

بازار  خـــوو  له­ شــه، سـه­ ر خــوو  مــه ­ناره

شـــه ­روه­ ت  خــــوو ده ­مه، ده­ س دکـانداره

لێـــوه ­ێلێ قـــه ­نـــه  لــــه ­و قـــه­ نــه ­هــاره

دو باز  خوو  چـــه­ مــه  له  یه­ ک سڕپووشه

ئـــووردی  خـــوو زڵفــه  له­ و  بان خرووشـه

خان منصور:

سه­ نگ ســـه­ ر باێر چـــه مه­ که ­ێگه­ ێ  ئــاو

بێ­کــــۆره  و  بێ­گـــــڕ  نه  کــــۊره  و  نه  ئـــاو؟

شاکه:

گــووشتێ ها ئه­ و ده ر، تــۊکێ ها ئه­ و ناو

سه­ نگ ســه­ ربـــاێر که ­و مه­ که­ ێگه­ ێ ئاو

۳

گاه خان، پرسش ­هایی مطرح، و شاکه در باب آن­ها اظهار نظر می­کرده ­است. در شعر زیر، موضوع سؤال این است که شهرنشینی بهتر است یا چادرنشینی؟

خان منصور:

شاکه،  گیــان خوه ­ت،  گیان  نازاران

شــارنشین  خـاسه  یا کورده ماڵان؟

شاکه:

شارنشین خاســـه  یه­ ێ کارێ  گه نه

لـــه شیـــم  ئـــه­ و دۊا  قاپیــه­ ێل به ­نه

۴

در وصف دخترانی گفته اند که در چشمه به آب­تنی مشغول بوده اند :

خان منصور :

شــاکه­ لــه­  ســه­ ر دا  شــاکه­  له­  سـه ­ر دا

راس  بــاچـــه   په­ ریــم  ئمجــا له   سه ­ر دا

شاکه تن  ئه­ و شــا ده­­ س لـــه خـه ­ێبه ­ر دا

کــی  گـــڕه­ ێ  ئاگــر  له  جه ­سه ­ت  وه­ ر دا

شاکه :

خــــــان لـــه مـــا به­ ێـــن خـــوڕان و بـــــــازان

جاگــه­ ێ عه ­یش و نــووش  کـه­ مه­ ن  درازان

گــه ­لـــی  کــوورپه  دۊه­ ت   درات  له  مـــاڵان

هێمان  هان  له  سن  هه­ێشت و نوو ساڵان

وه  لێـــــوه خـــــه­ نــــــه  وه   تیـــــره نــــــازان

داخــــــــڵ  بـــــۊن  لــه   ئاو ســــــراو  بــــازان

لــه جه ­ڵت  ده ­رامـــان  قـــۊته  بـــۊن  له  ئاو

وه په­ نجه­ ێ شمشال یه­ ک مه­ ێان  قه­ شاو

له جـــه­ ڵت  ده ­رامــان  قـۊته  بـۊن  له حه ­وز

رۊ  حه­ وز  پووشانن  چۊ تاڵه­ ی  سه ­رسه­ وز

له وێنه­ ێ  سه ­ر سه­ وز  مه­ دان  له  رۊ  تاف

دان وه  تــــافـــه­ ێــلا زڵــف  کـــه­ ڵاف  که­ ڵاف

لـه  ئـــاو ده ­رامـــان  جـــه­ ڵا  دان سـه­ ر وه ­ن

تـیـــپ دان چـۊ  کـــه­ ڵـــڕ ه­م دیـــار ده ­ر وه­ ن

لـــه ئــــاو ده­ رامــــان خـــاڵ وه  ره­ ێشتــه­ وه

خـــان  مه­ ســــۊر نه ­یـدان وه مانێشته­ وه …

۵

در وصف بهار گفته اند:

وه­ هــــار وه ­و خـــه­ ێمــــه­ ێ ره ­نگــا ره­ نگـــه­ وه

هـــه­ ر مه­­ لـــێ ســــازێ گــــرت وه چــه­ نگه ­وه

وه­ هــــــار  هــــــاتگـــــه چــــــــۊ حــاکـــــم  نـوو

سیـــا دره­­ ختــــان کــــــرد  وه  ســـه ­وزه  چــوو

بڵبــڵ  لـــه چه ­مـــــه­ ن  کـــه­ و  له  نســـــاران

ئـــه­ و  یــه­ ک  مه­ چــڕن  ره­ و زه­ ێ  وه­ هـــاران

ره ­نگ ره ­نگ مه ­گره ­وسێ هه ­ر سوو له کاوان

وێنــــه ­ێ  عـــه­ رووســێ  به یــوو  لـــه  بـــاوان

شاکـه سه­ رتیــه­ تان  وه  خه­ ێمه­ ێ  گوڵ  بوو

تڵســــم  تـووفـــــان  زه ­لان  بــــــاتـــــڵ بـــــوو

شاکه در سوگ خان منصور گفته است:

مانێشت پووشــاگه به ­رگـێ  له مه­ چیر

ئه­ ڕا خــان مه­ سۊر نیـه­ چــوو وه نه­ چیر

بانکـــووڵ پـــوشـــاگه به­ رگــێ لــه دوار

ئـــه ڕا خــان مه سۊر نیه چوو وه شکار

منبع: وبلاگ گیانکم مانشت




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
جمال مرادی
جمعه 19 اردیبهشت 1393 10:15 ب.ظ
واقعا دستتون درنکنه که از دو شیر مرد ایوانی مطلب زدین
همه چیز
یکشنبه 14 اردیبهشت 1393 10:13 ب.ظ

سلام

اگر خدا در دلها جاری باشد تنهایی معنی ندارد

پیش ما هم بیاین خوشحال میشیم
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.